دلم گرفت براي هزارو يكمين بار!

ژانویه 23rd, 2014

چندين دقيقه بود كه خودش را از پنجره ساختمان آويزان كرده بود!؟

سخت انگشت هاش رو به لبه پنجره گره زده بود!

صبح داشت به پارچه ضخيمي كوك ميزد كه سوزن رفته بود توي انگشتش و حالا…

حالا دردش را بيشتر از بيش احساس ميكرد.

كم كم  پاهاش هم داشتن سست ميشدن!

ديگر كنترل دست و پاش با خودش نبود بود!

atash-85-101_gif

پاهاش داشتن ميلرزيدن…

لرزش پاهاش كم كم لرزه به همه تنش انداخته بود! خواندن بقیه این مطلب »

برچسب:
ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (0)

پيش نويس سوم پياده رو

ژانویه 11th, 2014

    از پنجره بيرون را نگاه مي كنم جلوي در ورودي  چنان با انواع ماشين پر شده نمي شه داخل ساختمان شد!

      از وقتي ساختمان بغلي مان را اداره دولتي كردن روزگارمان سياه شده؟ از بخت بد ما زد و يك زلزله هم اين مناطق روي داد و چون اين اداره متصدي رسيدگي به اين مناطق شد. قوز بالا قوز شد!

    گاهي وقت ها فقط خدا رحم مي كنه كه طرف با ماشين نمي ياد داخل ساختمان و اينجا كه مثلاً پياده روست به بركت وجود اين اداره شده اتوبان و گاهي وقت ها نمي شه از بين ماشين ها راه خودت را پيدا كني!

اگر بخواي از اين پياده رو رد بشي بايد مواظب خودت باشي كه از پشت نيان و زيرت نكنن!؟ خلاصه اين پياده رو خطرش از صد تا اتوبان هم بيشتره  …

زنگ زديم راهنمايي تا آدرس را نشنيده بود از اينكه بله اشتباهه ماشين رو توي پياده رو نمي يارن داد سخن مي داد اما تا آدرس را شنيد هم لحنش عوض شد و هم موضوع كه ادارات دولتي مي توانن همچين كاري را بكنن و شما بايد مواظب خودتان باشيد كه زير ماشين نريد!؟

       قبل از وجود اين اداره تنها ماشيني كه اينجا شب ها پارك مي شد فقط ماشين همسايه بود كه شب مي آورد و صبح مي رفت سر كار اما اين روزها برعكس شده و شب ها فقط سي چهل تا ماشين هست و روزها تعدادشان به چند ده تا ميرسه! همشون هم اصرار دارن دم در ساختمان ما پارك كنن و …

    گفتم يك شكايتي بنويسيم و ببريم دادگستري … رفتم آنجا هر جا خواستم پارك كنم يك سربازي آمد كه اينجا نمي شه و برو جلوتر من هم رفتم و رفتم و رفتم تا از ساختمان دادگستري خيلي دور شدم با خودم گفتم دادگستري كه براي خودش اين مقدار حريم مشخص كرده چطور مي تونه به شكايت ما رسيدگي بكنه؟

برگشتم

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (0)

ياداشت امشب ( دوم)

ژانویه 7th, 2014

طبق رسوم ما شب سوم بايد فاميل و همسايه ها را براي خوردن شام دعوت كني و اين رسم نگاه نمي كنه كه تو پول داري يا نه؟ بايد …

عليرضا از سرما مچاله شده بود ! گفتم پسر چند ساعت بعد هوا  تاريك بشه تو حالت چطور خواهد بود؟

بلاخره آن ساعت رسيد و به زحمت جاي پارك پيدا كرديم و از رستوران خيلي فاصله داشتيم.

من از آن آدم ها نيستم كه ماشين شان را هر جا شد پارك كنن و به فكر ديگران نباشن! براي من خيلي اهيمت داره كه به حقوق ديگران احترام قائل بشم…

از ماشين گرم و نرم پياده شدن كار خيلي سختي بود اما من توانستم اين كار را انجام بدم و بطرف غذاخوري راه افتادم …

چون دوست ندارم بنشينم و به صورت مردم و ميز هاي خالي خيره بشم براي همين درست سر ساعت جايي كه دعوت شدم ميرم و براي همين رسيدم سالن پر بود از آدم هاي گرسنه كه داشتن به همديگر نگاه ميكردن…

من پشت يك ميز خالي نشستم و هيچ كسي كنار من نبود تا اينكه عليرضا آمد و درست روي صندلي روبروي من نشست … بعد يكي يكي آمدند و آن رديف را پر كردند و باز طرف ن خالي بود يكهو ديدم يك پير مرد آمد و عصاش را گذاشت روي كفش هاي من … من توي اينجور مواقع خيلي خودارم و هيچ به روي خودم نياوردم و خودم را جاي اون حساب كردم كه توي اين سرما تا خودش را پيدا كنه كمي وقت ميبره . دستمالش را از جيبش در آورد و با آن بينيش را پاك كرد و كمي خواست چندشم بياد باز گفتم معلومه پاي پپياده آمده و خلاصه باز به روي خودم نياوردم و تا غذا بيارن خواستم سر صحبت را باز كنم و اون خودش پيش قدم شد و از زندگيش گفت … تا رسيد به آنجا كه يك خاطره از دوران سربازيش را شروع كرد …

سال 36 از سقز ستوني آمديم تا مراغه و آنقدر وضعيتمان درب و داغان بود كه گفتن برويم حمام عمومي شهر و خلاصه حمامي ها را سپرده بودند از هر سرباز 4 ريال بگيرن و از افسران و درجه داران 10 ريال …

 غذا را آوردن و از بخت بد من اولين ميزي كه غذا را دادن ميز ما بود … ديگر زچيز زيادي نشد تعريف كنه …

غذا را خورديم و آمديم بيرون و از بغل دستيم پرسيدم اين پيرمرد را شناختي؟ گفت نه رفت از جلوش رد شد و برگشت گفت از آدم هاي ما نبود به نظرم گدا بود!!!

 يك حدس هايي زده بودم! وقتي داشت ميرفت كمي صبر كرد و از كنار ميزهاي خالي كه رد ميشد هر چه نوشابه دستش ميرسيد برميداشت و ميگذاشت جيبش!

پير مرد 83 ساله با داشتن 9 فرزند نيازمند كمك ديگران بود …

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (0)

یاداشت اول

ژانویه 6th, 2014

اولین نوشته ام را امشب می نویسم! دیشب ساعت 3 بود که گوشی همسرم به صدا در آمد و من بدون توجه به شماره شخص تماس گیرنده گوشی را برداشتم و خاموش کردم!

عجب فرد بی مبالاتی بود؟ مگر این وقت شب وقت زنگ زدن هست؟

سرم را دوباره روی بالش گذاشتم و خواستم که بخوابم و گفتم ببینم کی زنگ زده بود

شماره را زدو روی گوشی خودم و چک کردم این شماره را من نداشتم!

آنوقت شب هم که منگ بودم نمی توانستم از گوشی اون پیدا کنم باز دوباره خاموشش کردم و سرم را گذاشتم و خوابیدم…

ساعت 6 نشده بود که همه توی خونه داشتن رژه میرفتن و با سرو صدایی که به راه انداخته بودند مگه میشد خوابید

صد رحمت به سرباز خانه …

ادامه دارد …

 

 

برچسب:
ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (0)

سلام دنیا!

ژانویه 5th, 2014

به نام خدا

به سرویس وبلاگدهی نت سايت خوش آمدید.

این نخستین نوشته‌‌ی وبلاگ شماست و به اين وسيله پيوستن شما به خانواده نت سايت را خير مقدم عرض مي كنيم. شما می‌توانید آن‌را ویرایش یا پاک کنید و پس از آن وبلاگ نویسی را آغاز کنید!

همانطور كه ميدانيد اين سرويس بر پايه ورد پرس كه يكي از بهترين سيستم هاي مديريت محتوا مي باشد پايه ريزي شده و سعي نموديم كه در حد امكان دست به تركيب كلي آن نزنيم تا كاربران گرامي حس كار با ورد پرس را از دست ندهند!

ورد پرس با داشتن هزاران قالب رايگان و هزاران افزونه گوناگون كه هر كدام امكاني جديد را براي وبلاگ ها و سايت ها ايجاد مي كنن يكي از محبوب ترين نرم افزار هاي توليد و مديريت محتواي وب مي باشد كه افتخار داريم آن را به علاقمندان ارائه نمائيم.

وبلاگ نويسان عزيزي كه آشنايي كافي با وردپرس و نحوه مديريت آن ندارند با راهنمائي هايي كه حسب درخواست خواهند شد به راحتي با اين سيستم مي توانن از وبلاگ خود لذت برده و همه فكرشان را متوجه نوشته هايشان نمايند.

در پايان لازم ميدانيم به دوستاني كه خواهان ايجاد وبلاگ فيلم و عكس و موزيك بصورت فروشگاه هستند اعلام نمائيم كه نه توان ارائه خدمت به اين عزيزان را داريم و نه قصد چنين فعاليتي را داريم و ايجاد اين سيستم فقط براي دل نوشته هاي وبلاگنويسان ايراني بوده و بس. … مديريت نت سايت 

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (1)