دلم گرفت براي هزارو يكمين بار!

ژانویه 23rd, 2014

چندين دقيقه بود كه خودش را از پنجره ساختمان آويزان كرده بود!؟

سخت انگشت هاش رو به لبه پنجره گره زده بود!

صبح داشت به پارچه ضخيمي كوك ميزد كه سوزن رفته بود توي انگشتش و حالا…

حالا دردش را بيشتر از بيش احساس ميكرد.

كم كم  پاهاش هم داشتن سست ميشدن!

ديگر كنترل دست و پاش با خودش نبود بود!

atash-85-101_gif

پاهاش داشتن ميلرزيدن…

لرزش پاهاش كم كم لرزه به همه تنش انداخته بود!

با اينكه هيچوقت در همه عمرش اينطور ريسك نكرده بود اما اينبار مجبور شده بود!

از همان صبح زود كه از خونه زده بود بيرون دلش مثل سير و سركه ميجوشيد

دلهره عجيبي همه تنش را گرفته بود

اما… اما امروز كه عيد بود

توي ايستگاه قبل از اينكه سوار اتوبوس بشه پول خردهاش را از هم سوار ميكرد

اين براي اين بار بقيش هم بماند براي برگشتن….

نمي دانست كه  آخرين باريست كه سوار اتوبوس ميشه

انگشتهاش ديگر توان تحمل وزنش را نداشتن و كم كم داشتن كرخت ميشدن

اين آب هم كه …

با اينكه هوا چندان سرد نبود اما همه تنش به لرزه افتاده بود

به فكر …

يكهو انگشتاش خود به خود باز شدن

يكهو پاهاش از لبه ديوار كنده شدن

يكهو دلش ريخت

زير پاش خالي شد

ديگر وزني نداشت

زمان ايستاد

قلبش  يكهو از طپش ايستاد

ديگر هوا براش مفهومي نداشت

نفسش را توي سينش حبس كرد

ديگر حتي توان جيغ زدن را هم نداشت

در اين لحظه همه! اونهايي كه پايين تا چند لحظه پيش بهش داشتن جرئت ميدادن  به جاي اون جيغ كشيدن …

ديگر چيزي نشنيد … ديگر چيزي نديد! ديد اما نديد …

و پايان …

برچسب:
ارسال شده در دسته‌بندی نشده | نظرات (0)

گذاشتن یک پاسخ